بهای عشق چیست جز عشق؟
 
قالب وبلاگ

هرز گاهی دوست دارم بنویسم...

هرزگاهی دلم می گیرد...

هرزگاهی دوست دارم برایش نامه ای بنویسم...

برای او که خدای من است

خدای قشنگ.......

سلام وقت بخیر خسته نباشی از امورات جهان

میدانم که برای صحبت کردن با تو نیازی به نامه نگاری نیست

میدانم که نا گفته هایم را میدانی

میدانم که سخت گرفتاری

میدانم که دیر به دیر سراغت را می گیرم

یادم دادی ک برای صحبت کردن با تو نیازی به زبان ندارم

یادم دادی هیچ کس بین من و تو نیست

اینها رو خودت به من یاد دادی....اینها را میدانم...

وقتی کنارم هستی حرف های قشنگی دارم

این احساس قشنگ هدیه توست به من

چقدر مهربانی...

ما تو را دوست دارم...

یاد گرفتم حضور هیچ کس در زندگی بی دلیل نیست...

یاد گرفتم تا تکامل راه بسیار است...

یاد گرفتم زمین جای قشنگیست اگر چشمان ما زیبا ببیند...اگر ما  و درون ما زیبا باشد...

یاد گرفتم زمین خوردن به معنی شکست نیست...

هنوز بین من و آنچه که تو از من خواستی فاصبه بسیار است!

خدایا می دانم که از من نارحتی... می دانم که بر خلاف قولی که به تو دادم قدر هدیه ات را نداستم...

گاهی ناراحتش می کنم... اما خودت که آن بالایی... می دانی و درونم را می بینی که شاد بودنش بزرگترین هدفم است...

مرا ببخش که گاهی مسیرم را گم می کنم.... گاهی یادم می رود که هدیه توست... گاهی یادم می رود همسر خوبی باشم...

گاهی....بگذریم خودت بهتر می دانی.... کمک کن که اگر نام خودم را فراموش کردم تعهدم را به هدیه ات فراموش نکنم...

کمک کن تا همیشه یادم بماند که :

رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است،

رسیدن آداب دارد،

کمک کن  یادم بماند که اکنون که رسیدیم باید بمانم، باید دنیایش را بسازم...باید مرد رویاهایش باشم

باید مدام یادم باشد که چه قدر زجر کشیدم تا رسیدم،

که بزرگترین آرزویم بوده که برسم،

خدایا کمک کن اکنون که رسیدم حواسم باشد که تمام نشوم...

خدایا یک بار دیگر به من فرصت بده.....پشیمانت نمی کنم

[ یکشنبه هفدهم آذر 1392 ] [ 23:54 ] [ محسن و زهرا ]
خدایم را دوست دارم..

همان خدايي که:

دغدغه اي براي از دست دادنش ندارم..

همان خدايي که مرا در آغوش گرفته..

و از مسير گل ولاي عبور مي دهد..

خدايم را عاشقانه دوست دارم و مي پرستم..

نه ترسي دارم براي نابودي اش و نه غمگينم در نبود حضورش..

او هميشه به من لبخند مي زند و مرا عاشقانه دوست دارد..
اوست که از سر لطف خود همسری مهربان به من داده که با داشتنش هیچگاه احساس خستگی نمی کنم.


خدایم را دوست دارم چون عشق به همسرم را هر لحظه در من پرورش می دهد


خدایم را عاشقانه دوست دارم چون هر روز بیشتر متوجه عظمت و بزرگی هدیه ای که به من داد می شوم... هر روز بیشتر باور می کنم که برای رسیدن به اوج خوشبختی...برای رسیدن به خود خدا همین هدیه کافیست


خدایا هدیه ات را دوست دارم...مطمعن باش با داشتن این هدیه هر روز به تو نزدیک تر می شوم.


خدایم را دوست دارم...چون او خدای من است ... چون مرا دوست دارد...چون همسرم را دوست دارد....چون خوشبخت شدن ما را دوست دارد.

[ دوشنبه چهارم شهریور 1392 ] [ 0:16 ] [ محسن و زهرا ]
 من خدایی دارم که هیچگاه مرا فراموش نمیکند،
 او که مرا دوست دارد وبهترینها را برایم میخواهد،
 خدایی که لحظه ای مرا بحال خود وا نمیگذارد
 وهمیشه در کنار من است حتی لحظاتی که گمان می کنم تنهاترین آدم روی زمینم
 
خدایی که می بخشد بی منت، به منتهایی بزرگیش
 و نعمت میدهد بی اندازه، به بی کرانگی مهربانیش.
 
بارالها! تو دارایی من هستی و براستی که ثروتمندم وبی نیاز از غیر تو.
 هرگز از رحمت تو نامید نخواهم شد، چون به یقین میدانم دوستم داری...

بار الها ! هرگز نعمت هایی که داده ای را فراموش نمی کنم.
همسرم بزرگترین نعمتی است که به من دادی
کسی که مهربانی را در وجودش می شود دید ، کسی که با نگاهش عشق را وارد و خستگی را از وجودم خارج می کند.
کسی که وجودش دلگرمی ، نگاهش عشق و صدایش آرامش است.
کسی که با فکر کردن به او به آینده امیدوار می شوم... همه ی دنیا را به واسطه داشتنش روشن و شیرین می بینم.

کسی که بودنش ، صدایش ، نگاهش ، راه رفتن با او ، دیدنش و حرف زدن با او و همه و همه ی اینها لذت بخش ترین ، لذت های دنیا هستند.
خدایا ممنونم از اینکه دنیا را برایم لذت بخش کردی.

در پایان خدایا :

به داده و نداده و گرفته ات شکر
که داده ات نعمت
و نداده ات حکمت
و گرفته ات امتحان است
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 16:3 ] [ محسن و زهرا ]

خدایا ممنونم

 من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم،

 کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست.

 

خدایا

 من می‌تونم راه برم،

 

 کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند.

 

خدایا از تو ممنونم

 که دل رئوف و شکننده‌ای دارم،

 کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن.

 

خدای عزیزم

 من می‌تونم کار کنم،

 کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند، برای این نعمت

بزرگ از تو سپاسگزارم.

 

خدای خودم

 برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم … هدیه‌ای که نامش

زندگی‌ست ... زندگی با زهرا ، بزرگترین هدیه ای بود که می توانستی به من بدهی

 

و بیش از همه‌ی این‌ها

خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم

 که کسی هست که منو دوست داره، بود و نبود من واسش مهم هست... کسی که تمام دنیای منه

 کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست.

[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ 22:23 ] [ محسن و زهرا ]
با خودم فکر کردم، دیدم وسط مهمونی خداییم. چه خدای مهربونی!!! بنده خوبی براش نبودیم ؛اما باز با


لطفش همه ی مارا به مهمونیش دعوت کرده. خوش به حال کسی که بدونه این مهمونی معناش چیه ...

تو این روزا آسمون اون قدر به ما نزدیکه که میتونیم دستمون رو بلند کنیم و ستاره ها رو بچینیم.نمی

دونم آسمون پایین اومده یا ما به سمتش بلند شدیم؛ امّا خدا رو میشه حس کرد. کاش بیشتر ستاره

بچینیم و بتونیم نزدیک آسمون بمونیم؛ چه قدر بده اگه دوباره یه سال دلامون رنگ آسمون رو نبینه و

نسیم خوش بهشتی به صورتمون نخوره.

ان شاء الله ما هم سعی کنیم از این سفره ی گسترده درست استفاده کنیم و به خدای عزیزمون نزدیکتر

شیم.

خدایا ممنونیم که به مهمونی امسال هم دعوتمون کردی

[ دوشنبه نهم مرداد 1391 ] [ 17:49 ] [ محسن و زهرا ]

خدایا...!

من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی...

نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم...

گاهی فریب می خورم و گاهی شاید فریب می دهم...

گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را میگیرد...

اما همیشه همیشه همیشه

پشیمان می شوم و به سوی تو باز میگردم...

چون آغوش تو همیشه به رویم باز است...

پروردگارا

می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می کند...

پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز میکنم...

و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد...

آرزوهایم را به تو می گویم...

به تو که همیشه دوست منی...

عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم و از تو می خواهم که

زندگیمان را سرشار از وجود خودت کنی.می دانیم که تا وقتی که یاد تو در قلب ما هست ، تا وقتی که

یادمان و قلبمان سرشار از وجود توست در حال پیشرفت هستیم ، زندگیمان ایده ال است.

خدایا دعاهایی که در دل داریم اگر به صلاح است اجابت کن ، اگر به صلاح نیست از دلمان بیرون کن.

راستی خدای من می خواهم بابت آن هدیه ای که دادی باز هم از تو تشکر کنم.دوستش دارم و

مطمعن هستم که با او لحظه لحظه به تو نزدیک تر می شوم.

پروردگارا از تو می خواهم او را جفت دنیا و آخرت من قرار دهی.

[ چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 ] [ 0:29 ] [ محسن و زهرا ]
نمی دانم از کجا شروع کنم...

از کدام محبت و رحمتت بگویم...

در تک تک لحظات زندگیم همواره همراهم بوده ای... همواره مراقبم بودی..

در حالی که من در تک تک لحظاتم به یادت نبودم.... شاید یاد کردنت فقط محدود به زمان باز شدن تا بسته شدن سجاده بوده باشد... نمی دانم

اما تو ... اما تو همیشه مرا شرمنده کرده ای .. همواره خودت را به من یاد آوری کرده ای ...

زمانی که ذهنم می خواهد به نا امیدی برود تو خودت را به یادم می آوری...

به یادم می آوری که تو را دارم.... که دلیلی برای نا امیدی وجود ندارد...

اما می خواهم از هدیه ات بگویم... می خواهم بابتش از تو تشکر کنم...

یک تشکر زیبا... ممنونم که مرا آنقدر لایق دیدی که این هدیه را دادی...

خدایا ... کمکم کن که همیشه یادم بماند هدیه تو بوده.. کمکم کن که یادم بماند که داشتنش آرزویم بوده

خدایا... هدیه ام را دوست دارم... تمام زندگیم را برایش می گذارم... تو هم مثل همیشه از من و هدیه ات مراقبت کن

خدایا... کمکمان کن هیچ چیز تکراری نشود.... هیچ چیز خوبی فراموش نشود...

خدایا.. کمکان کن یادمان نرود که چه روز های سختی را گذراندیم

پروردگارا... به تو باور دارم و می دانم که تمام مشکلات و سختی ها را همچنان خودت حل خواهی کرد

و ما هم همیشه تلاش می کنیم....

خداوندا.........

حَمْدا نُعَمَّرُ بِهِ فِيمَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ، وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَى رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ.

[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 18:15 ] [ محسن و زهرا ]
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.....

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:6 ] [ محسن و زهرا ]
گفت : کسی دوستم ندارد . میدانی چقدر سخت است .

این که کسی دوستت نداشته باشد ؟

تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی

حتی تو هم بدون دوست داشتن …….!

خدا هیچ نگفت .

گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم ها را آزار میدهم .

دنیا را کثیف میکنم .

آدم هایت از من میترسند .

مرا میکشند برای این که زشتم .

زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .

مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست .

خدا گفت : چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک

کار چندان سختی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو ،کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی ، و همه رنج آموختن را نمی برند .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .

زیرا که هنوز مارا نشتاخته.

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته .

او ابتدای راه است .

دوستدار خدا همه را دوست دارد . زیرا همه از من است .

و من زیبایم . چشم های مردمی که مرا واقعا نمیشناسن زیبا نمیبینند . زشتی در چشم هاست .

در این دایره هر چه که هست نیکوست .

آن که بین آفریده های من خط کشید ، شیطان بود .

شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 15:55 ] [ محسن و زهرا ]
 
تاریخ را دقیق تر بخوانید شاید بدانید دست روی کدام ملت گذاشته اید

ملتی که درد هایش را می خورد اما تن به تسلیم ِ میله های پرچمش هم نمی دهد

سه جزیره ی ما ...هیچ نباشد ...حتی اگر در تمام زندگیمان حتی به ذهنمان هم خطور نکند
 
برای شما زیاد تر از حجم گلویتان است .....

تاریخ همیشه اثبات کرده است .... ملت ها و فرهنگ هایشان ماندگار تر از دولت ها هستند

حالا که از تمام دنیا برای شما دست می زنند ...برایتان هورا می کشند

حواستان به پنجه های پر درد ما باشد .........

ملیت ، چیزی نیست که با تمام بدبختی های روزمره مان از آن بگذریم ...............
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:15 ] [ محسن و زهرا ]

شما بسیار ارزشمندید

دختر ارزشمند سرزمین من ، خودت را حراج نگاه های مردان نکن.بگذارد فقط مردی به تو نگاه کند که تمام زندگیش را برای تو گذاشته....اجازه نده مردی که هیچ هزینه ای برای تو نکرده (نه از عشق نه از زندگی و نه از وجودیت خودش) از نگاه کردن به تو لذت ببرد.آرایش و زیباییت را بگذار برای مردت.. برای مردی که با او احساس آرامش می کنی نه مردی که از نگاه او می هراسی.

می گویید به این دو تار مو گیر نده خیلی ها گناهان بزرگتر می کنند... می گوید این که که چیزی نیست
اینکه می گویی:"این که چیزی نیست" دیگر خدا نمی بخشد

ببین اگر من یک تکه سنگ بسیار ریز به سر تو بزنم و بگویی :آخ! و من بگویم چیزی نیست ُ تو بیشتر عصبانی می شوی ولی اگر یک سنگ بزرگ از دستم افتاد و خورد روی پای شما و پای شما خونی شد بگویم ببخشید ُ می بخشی... سنگ بزرگ را می بخشی ولی سنگ ریز را نمی بخشی چون آن را گفتم چیزی نیست

شما مبلغ سنگینی بدهکار باشید. بروید نزد بستانکار بگویید: آقا من یک مقدار به شما بدهکار هستم، فعلاً ندارم. انشاءالله بعداً می‌دهم. می‌گوید: خیلی خوب باشد. اما اگر یک مبلغ کمی بدهکار هستی، حالا چه خبر است، چیزی نیست! طرف از این بیشتر ناراحت می‌شود. شما بگو چیزی هست، ندارم بدهم. قابل اغماض است. اما بگویی: چیزی نیست آدم لجش می‌گیرد

حالا دو تا مو که چیزی نیست. حالا اینها که... حالا یک شب که شب عروسی، بگذار اینها... حرف نماز را نزن. عروس آرایش کرده حالا وضو بگیرد، کلی لاک به دست‌هایش زده است. حالا یک شب که صد شب نمی‌شود. اینکه آدم بگوید: حالا شب عروسی است، حالا مهمانی است، حالا... گناهی که آدم انجام بدهد، بگوید: این چیزی نیست. خدا این را نمی‌بخشد. ویروس چیزی نیست، کوچولو است ولی یک آدم را از پا درمی‌آورد.

این که می گویی چیزی نیست راه بازگشت را هم بسته ای. می دانید که توجیه گناه از خود گناه بدتر است. اگر من گناهی را برای خودم توجیه کنم دیگه اون واسه من عادی می شه و راه توبه بسته می شه نه که توبه من قبول نباشه توانایی و اراده توبه کردن از من گرفته می شه.
همه ما تو زندگی گناه می کنیم نه فقط واسه حجاب و آرایش می گم.. گناهان بزرگ و کوچیک
راه بازگشت رو حداقل واسه خودمون نبندیم.

خدایا کمکمان کن در این ایام از حضرت فاطمه زهرا الگو بگیریم.

اين طرف دنيا خودکشي مي کنن براي تمدن برهنگي...
اون طرف دنيا جون ميدن براي حفظ حجابشون...
تفاوت از کجا تا کجاست..!!
چرا حواسمون نيست که دشمن اگر عفت زني رو نشونه رفته براي زن بودنش نيست
براي غيرت مرد اوست

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:33 ] [ محسن و زهرا ]

الان آن‌قدر برای من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمی‌توانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه داده‌ام که الان سرپا ایستاده‌ام

 

پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.

 

اکثر مردم آقامرتضی را با صدايش در روایت فتح و آن‌هایی که اهل مطالعه و سینما بودند ایشان را با سرمقاله‌های ماهنامه « سوره » می‌شناختند. مردم فکر می‌کردند این صدا جزیی از زندگی‌شان بوده است و چون نمی‌دانستند این صدا متعلق به کیست، او را نزدیکتر به خود و زندگی‌شان حس می‌کردند. همسر ایشان در این باره معتقد است: "شاید قرار و تقدیر بود که این‌گونه باشد. مرتضی میلی برای به دست آوردن شهرت نداشت. چیزی که می‌خواست خالصانه کارکردن بود. همین باعث شد که تاثیر عمیق‌تر و ماندگارتری داشته باشد."

این‌بار به سراغ مریم امینی همسر شهید سیدمرتضی آوینی رفتیم. ایشان متولد سال 1336 است. تحصیلاتش لیسانس ریاضی و علوم کامپیوتر است. او از آشنایی با آقامرتضی برایمان می‌گوید: "قبل از ازدواج، آشنایی چند ساله با هم داشتیم. من ایشان را می‌شناختم. از سن پانزده‌سالگی تا نوزده، بیست‌سالگی که این آشنایی به ازدواج رسید. در این میان خانواده‌ي من مخالف با این ازدواج بودند ولی برای من مشخص بود که این زندگی مشترک باید شروع شود. صورت دیگری برای ادامه‌ي زندگی نمی‌توانستم تصور کنم. از همان ابتدا مرتضی برای من آن حالت مرادبودن را داشت. رد و بدل کردن کتاب‌های خوب، شرکت در سخنرانی‌ها و کنسرت‌های موسیقی دانشکده هنرهای زیبا که ایشان آنجا درس می‌خواندند. در واقع ایشان راهنمای کاملی برای من بود."

مرادبودن ایشان تا کدام مرحله از زندگی ادامه یافت؟

برای همیشه حفظ شد. این رابطه، شیرازه‌ي اصلی زندگی ما بود. البته گاهی چهره‌ي این موقعیت به‌خاطر تحولات فکری تغییر می‌کرد. گرایش‌های ایشان بعد از انقلاب کاملاً تغییر کرد. به تبع ایشان، این تغییر در من هم اتفاق افتاد. ولی نسبت برقرار بین من و ایشان همواره ادامه پیدا کرد تا شهادتشان. تازه بعد از آن بود که فرصتی پیدا کردم برگردم و به نسبت جدید نگاه کنم و ببینم درباره‌ي امروز چه می‌شود گفت.

از نگاهتان چه حاصل شد؟

بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقاله‌هایی که بعد از رحلت حضرت امام (ره) نوشت، جمله‌ای دارد نزدیک به این مضمون: "ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ما افتاده است". دقیقاً من چنین سنگینی‌يي را احساس می‌کنم. پیش از این، دستم را گرفته بود و مرا به بهشت می‌برد.
نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمی‌کردم. همه چیز راحت‌تر اتفاق می‌افتاد ولی بعداز شهادت مرتضی من باید دوباره شروع می‌کردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر می‌کنم. چه موهبتی بالاتر از این برای یک انسان که هم فرصت زندگی عینی با انسانی را داشته باشد که قبله‌ي همه‌ي خواسته‌هایش است و هرچه از زندگی می‌خواهد در او می‌بیند؛ و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند.

مرتضی می‌گوید: "شهدا از دست نمی‌روند، بلکه به دست می‌آیند." برای همه، این فرصت نیست که این به‌دست آمدن را تجربه و حس کنند. حالا من نمی‌دانم چه‌قدر در این مسیر هستم و آن‌را با این بار سنگین طی می‌کنم. یعنی بار دیگر من مرتضی را به دست آورده‌ام و خیلی شاکر هستم.
از تجربه‌ي نسبتاً طولانی زندگی خودتان با ایشان بگویید.

این زندگی قشنگ از سنین نوجوانی شروع شد. هر روز که می‌گذشت موقعیت و جایگاه ایشان نزد من بیشتر از هر کس دیگری‌ می‌شد. مرتضی مظهرهمه‌ي کسانی بود که در زندگی جست‌و‌جو می‌کردم. جای همه‌ي اعضای خانواده را برای من پر کرد و همه چیز زندگی‌ام بود.

خانم امینی! می‌توانیم بگوییم زندگی مشترک شما سه مرحله داشت. قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و بعد از شهادت.اگر اجازه بدهید از ازدواجتان شروع کنیم. مثلاً این‌که‌آقا مرتضی کی به خواستگاری شما آمد؟

مورد خاصی نداشت. خیلی معمولی بود. سال 1354 بود که نامزد شدیم و خردادماه 1357 ازدواج کردیم. فقط می‌توانم بگویم که نسبت به شرایط آن‌روز خیلی ساده ازدواج کردیم. خرید ما یک بلوز و دامن سفید برای من بود و یک کت و شلوار سفید برای مرتضی.
آقامرتضی حتماً سرسختی زیادی به خرج داد و سال‌ها صبر کرد.
بله. این علاقه روز به روز بیشتر و پخته‌تر می‌شد و بعد از ازدواج هم چیزی از آن کم نشد. مرتضی خیلی به من و بچه‌ها علاقه‌مند بود. یکی دو سال آخر، این علاقه را خیلی ابراز می‌کرد و به زبان می‌آورد. این‌ها همه نتیجه‌ي تفکراتی بود که داشت. روش او تغییر می‌کرد. هرچه به زمان شهادت نزدیک‌ می‌شدیم، بدون هیچ اغراقی احساس می‌کردم داریم به سال‌های اول زندگی برمی‌گردیم؛ منتها در این ابراز علاقه‌های آقامرتضی مرتباً یک حالت ذکر و شکری وجود داشت. بیان ایشان از لطفی که خدا دارد جدا نبود. هرچه بیشتر عشق به خدا در ایشان شدت می‌گرفت ابراز علاقه به خانواده هم شدیدتر می‌شد. در آخرین لحظه‌های زندگی‌شان، همراهشان نبودم ولی بچه‌های روایت فتح می‌گفتند در لحظه‌های آخر هم ابراز علاقه می‌کردند.

برای شروع زندگی مشترک چه کردید؟

خانه‌ي کوچکی در خیابان شریعتی، خیابان آمل اجاره کردیم. حدود یک سال آنجا مستأجر بودیم. اولین فرزندمان در همان خانه به‌دنیا آمد. چند ماه بعد چون توان پرداخت اجاره را نداشتیم، به منزل پدری آقامرتضی در خیابان مطهری نقل مکان کردیم. سال 1358 بود. سه‌سال هم در آن خانه ماندیم. بعد یک آپارتمان هفتادوپنج‌متری در قلهک خریدیم و کلی هم قرض بالا آوردیم. حالا صاحب سه فرزند شده بودیم. جایمان کوچک و تنگ بود.
آقامرتضی می‌خواست نزدیک پدر و مادرش باشد و به آنان کمک کند. به همین خاطر آپارتمان را فروختیم و دوباره به خانه‌ي پدری آقامرتضی برگشتیم و طبقه‌ي اول آن خانه را که دو دانگ آن می‌شد، خریدیم و ساکن شدیم. تا زمان شهادت آقا مرتضی آنجا بودیم.
از احوالات آقامرتضی در روزهای انقلاب بگویید.
یک خصوصیت واحدی می‌گویم که دو مرحله‌ي زندگی آقامرتضی یعنی قبل از انقلاب و بعد از انقلاب تا شهادت را به‌هم وصل می‌کند. از وقتی من مرتضی را شناختم، [او به] دنبال حقیقت بود. تحولات کوچک و بزرگ سیاسی ـ اجتماعی حتی هنری و ادبی قبل از انقلاب، جست‌‌وجوی او را بی‌جواب می‌گذاشت، ولی میل به پیدا کردن حق و حقیقت در این جست‌و‌جوها زیاد بود. آن‌قدر در این مورد پافشاری می‌کرد که حتی از خودش هم می‌گذشت. در این جست‌و‌جوها خیلی هم سرش به سنگ خورد. خیلی چیزها را تجربه کرد. همین تجربه‌ها بود که وقتی با حضرت امام (ره) آشنا شد، ایشان را شناخت و به سرچشمه رسید؛ چیزی که سالها به‌دنبالش بود و در وجود مبارک حضرت امام (ره) پیدا کرد. یک ذره هم کدورت در دلش نبود که نفس خودش را با این یافتن مقدس قاطی کند. وقتی شناخت، دیگر فاصله‌ای نبود. به یک معنا به واقعیت رسیده بود. به همین دلیل و به خاطر این واقعیت هرچه را که نشانی از نفس داشت، سوزاند.

آقای مرتضی این واقعیت را چگونه بروز می‌داد؟

تمام زندگی‌اش وقف انقلاب شد. خودش هم می‌گوید از طرف جهاد رفتیم بیل بزنیم، دوربین به دستمان دادند. [برايش] فرقی نمی‌کرد. با تمام وجود خودش را وقف انقلاب کرد و آن‌چه از او انتظار میِ‌رفت، انجام ‌داد. زمان جنگ ایشان را خیلی کم در خانه می‌دیدیم؛ هرچند شب یک بار. تمام دغدغه‌ي ذهنی‌اش جنگ بود.

آشنایی آقامرتضی با سینما از کجا شروع شد؟

قبل از انقلاب مرتب فیلم‌های جشنواره‌ها را می‌دید و به مقوله‌ي سینما علاقه‌مند بود. وقتی وارد جهاد شد مستندهای زیادی ساخت؛ از جمله یک سریال یازده قسمتی به نام "حقیقت" و" مستند دیگری به نام شش‌روز در ترکمن‌صحرا" ، که هر دو از مستندهای خوب آن‌روزها بود.

درباره کارشان، در خانه چیزی می‌گفتند؟

نه! اما درباره بعضی فیلم‌ها اظهار نظر می‌کردند و نقدهای دقیقی داشتند.

بیشتر حرف‌هایشان در جمع خانواده درباره چه بود؟

بیشتر ما برای ایشان حرف می‌زدیم؛ از اتفاق‌های روز، حتی آمدوشد اقوام. ایشان هم به این حرف‌ها دل می‌دادند. چه به حرف‌های من و چه به حرف‌های بچه‌ها. یادم ‌‌می‌آید وقتی سمیناري درباره‌ي سینمای پس از انقلاب برگزار شد و ایشان هم یکی از سخنران‌ها بود، برخورد بدی در آن جلسه با ایشان شده بود. شما می‌دانید در سینمای ما مدعی زیاد است اما آدم باسواد کم داریم. آن شب وقتی به خانه آمد هیچ نگفت.
بعدها من در نوشته‌هایشان در مجله سوره سینما داستان آن شب را خواندم و اخیراً هم نوارش را از روایت فتح گرفتم و فیلمش را دیدم. ایشان در مقابل چه جّو عجیبی ایستاده بود و قدرتمندانه در یک فضای مخالف، حرفهای اصلی خودش را زده بود! حتی با سلامت نفس به همه‌ي اعتراضات بی‌پایه‌ي آنان که به نحو غیرمحترمانه‌ای مطرح می‌شد گوش کرده بود. من وقتی فیلم را دیدم تازه متوجه شدم که چه‌قدر تحمل آن فضا مشکل بود و آقامرتضی وقتی به خانه آمده بود اصلاً مشخص نبود که ساعت‌ها در چنین فضایی حرف زده است. شما می‌دانید یکی از رنج‌های آقامرتضی "بی‌سوادی حاکم بر سینما "بود و از طرف دیگر، مدعیان زیادی که بودند و هستند.
شاید به همین خاطر است که سینمای امروز ما هنوز نتوانسته نسبت معقول خودش را با جامعه برقرار کند.
همین‌طور است. مرتضی تلاش می‌کرد سینما را به دامن ارزش‌ها و فرهنگ اصیل این سرزمین نزدیک کند. این کار ساده‌ای نبود. اگر امروز این تحول فکری در سینما اتفاق نیفتد در آینده هم ساده نخواهد بود؛ که شاید مشکل‌تر هم باشد.
یکی از مواردی که خیلي‌ها به آن اعتراف مي‌كنند، ادب آقامرتضی است...
این هم به مرور زمان شکل‌های مختلفی پیدا کرد. هم‌زمان با مسیر انقلاب و اقتضای روزگار، تغییر و تحول در روش زندگی ایشان در تمام زمینه‌ها پیش می‌آمد. منحصر به نحوه‌ي برخورد با خانواده و یا اطرافیان نمی‌شد، اما روش او تفاوت می‌کرد. شاید یک زمان حاضر نمی‌شد در سمیناری مثل همان که گفتم شرکت کند. یا این که خیلی دور از انتظار نبود که دربرابر آن آدم‌ها برخورد خیلی تندی داشته باشد. اگر این اتفاق چند سال پیش از زمانی که واقع شد، پیش می‌آمد، روش ایشان غیر از این بود. این را نمی‌شود گفت که پیش از این ادب‌شان کمتر بوده است. مثل این است که صورت ادب‌شان تغییر پيداکرده است.

شما به ماندگاري مذهبی آقامرتضی اشاره کردید. چه زمانی احساس کردید این قوام در ضمیر ایشان ته‌نشین شده و ثبات گرفته است؟

به نظر من این کشش مذهبی از ابتدا با ایشان عجین بود و همین امر بود که او را به جست‌وجو برای یافتن حق و حقیقت وامی‌داشت. وقتی ایشان آن نقطه‌ي روشن و نورانی را دیدند، دیگر تزلزلی از ایشان ندیدم.

کاملاً این درک و دریافت را پیدا کرده بود که وقتی حق را ببیند آن‌را بشناسد. چون از اول، نفس خودش در میان نبود. وقتی شناخت، موضوع تمام شده بود. انگار مصداق درستش پیدا شده است.

آقامرتضی آدم باسوادی بود. مطالعات ایشان از کجا شروع شد؟ چه چیزهایی را بیشتر مي‌خواند؟

تقریباً تمام آثار فلسفی و هنری پیش از انقلاب را خوانده بود. نامهای داستایوفسکی و نیچه از آن روزها یادم هست که زیاد درباره‌اش حرف می‌زد. راجع به کامو و داستایوفسکی در مقاله‌ای نوشته بود که آنان فلسفه را زیسته بودند؛ نه این که فقط مطالعه کرده و یا درباره آن سخن گفته باشند. فکر می‌کنم مرتضی هم دقیقاً این‌طور بود. به خیلی‌های دیگر هم می‌شود باسواد گفت ولی مرتضی فضای آن روزها و آثار فلسفی و رمان‌هایشان را زندگی کرده بود و چون با جان و دلش آن فضا را احساس کرده بود، وقتی جواب سؤالاتش پیدا شد دیگر درنگی اتفاق نیفتاد و تزلزلی پیش نیامد.

غم و شادی آقامرتضی چه وقت‌هایی بود؟

وقتی با بچه‌های بسیج بود، نیرو می‌گرفت. وقتی مجبور بود به اتفاق‌های روزمره و حشو و زوائدی که وقت آدم را می‌گیرد تن بدهد، آن وقت بود که گرفته و غمگین می‌شد.
کلمه‌ي روزمرگی از کلمه‌های رایج در کلام و نثر ایشان بود.
درست است. اين كلمه را زياد به‌كار مي‌برد و چه‌قدر پرهيز مي‌كرد تا گرفتار اين روزمرگي نشود. وقتي مي‌شد كه من سر مسأله‌اي ناراحت و گرفته مي‌شدم و به ايشان شكايت مي‌كردم، به من مي‌گفت: « ببين! هزاران كهكشان در آسمان وجود دارد. يكي‌اش راه شيري است. سياره‌هاي زيادي در آن هست كه يكي‌اش زمين است. همين زميني كه ما روي آن زندگي مي‌كنيم. » از كل به جز مي‌آمد. بعد مي‌گفت: « ما هم ذره‌اي در اين مجموعه هستيم. حالا ببين اين حرفي كه شما مي‌گوييد، جايش در اين مجموعه‌ي باشكوه كجا است؟ » آدم در آن كلـيت مي‌ديد كه چه‌قدر آن اتفاق ناچيز و بي‌اهميت بوده است و اگر درست به آن نگاه نكند دچار مشكل خواهد شد. بيان ايشان از روزمرگي در مورد آن مصاديقي كه عنوان كردم چنين بود.
یکی دیگر از کلمه‌های ویژه‌ي‌آقامرتضی "جاودانگی" است...
در آثارش هر وقت درباره‌ي شهدا سخنی هست، سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشاء این حیات می دانست و با تکیه به آیات و روایات، حیات جاودانه برای شهدا قایل بود.

نثر ایشان خاص خودش بود...

به عنوان یک خواننده حس می‌کنم نثر ایشان خیلی متفاوت است. مسایل سخت فلسفی را وقتی با نثر ایشان می‌خوانم منظور را متوجه می‌شوم. در صورتی که همان مطلب با نثر یک فیلسوف برایم غیرقابل درک است. احساس می‌کنم باید خیلی چیزهای دیگررا بخوانم تا آن مطلب را بفهمم. نثر ایشان یک جور شیرینی و حلاوت دارد. خیلی تأکید داشت بر استفاده‌ي درست از کلمه‌ها. در بسیاری از مقالاتش، از یک لفظ متداول آغاز می‌کند و به معنای اصیل کلمه‌ي مورد نظرش می‌رسد. مخزن کلماتش غنی بود و به راحتی به آن‌ها دسترسی داشت. این درباره‌ي دست‌داشتن ایشان در انواع هنرها هم صادق است. انگار به منبعی وصل بود که جایگاه آن فراتر از تمام هنرها بود؛ جایگاه حکمت. از آن جایگاه در مورد وجوه مختلف هنر که در قالب رشته‌های مختلف هنری ظاهر می‌شود، می‌نوشت و حرف می‌زد.
آقامرتضی صرف نظر از پشتوانه‌ي غنی مطالعات و ذهن نقادش، " دل آگاهی" هم داشت.
مرتضی برکت داشت. این حالت که شما می‌گویید، در تمام دوران زندگی‌اش چهره‌ي خود را نشان داده بود. از خانواده‌ي محترمش شنیدم که سالها قبل از انقلاب با اتومبیل تصادف کرده بود و زنده‌ماندنش به معجزه بیشتر شباهت داشت. می‌گفتند در آن حال بی‌هوشی و بی‌خودی، بارها زیرلب می‌گفت: "امام زمان (عج) مرا نگه‌داشته است... " این حرف در آن روزها عجیب بود. فکر می‌کنم این ارتباط به صورت عمیق و پنهانی همیشه در ایشان وجود داشته و بعدها سر و شکلی پیدا کرده و کامل شده بود. گاهی احساس می‌کردم مرتضی در زمانی جلوتر از زمان خودش زندگی می‌کند. نسبت به زمانی که در آن زندگی می‌کرد، یک نوع حالت پیشگویی هنرمندانه داشت و این از ویژگی‌های مهم زندگی ایشان بود.

از احوال خودتان و آقامرتضی در روزهای نزدیک به شهادتشان بگویید.

من هم ایشان را نمی‌شناختم. اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلم‌برداری به فکه می‌رود، شهید بشود. من آثار شهادت را در ایشان کشف نمی‌کردم. روزهای آخر، وقتی به فکه رفت و کار نیمه تمام ماند و برگشت، گفت دو سه روز دیگر باید برگردم فکه. در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم. مرتب سؤال می‌کردم چرا این‌قدر گرفته و ناراحتی؟ ولی در ذهنم هیچ ارتباطی برقرار نمی‌شد که چه اتفاقی افتاده که دوباره دارد برمی‌گردد. اما الان که به آن چند روز نگاه می‌کنم کاملاً مطمئن مي‌شوم که می‌دانست. آخرین صحبت ما در آن یکی دو روز آخر درباره‌ي قراری برای روزهای بعد بود. من گفتم این کار را بعد از آمدن شما هم می‌شود انجام داد انشاءا...؛ اما ایشان یک دفعه سرشان را برگرداندند و دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. همان اواخر وقتی پیشنهادی به ایشان دادم، گفت: " فعلاً این کار صلاح نیست. الان آن‌قدر برای من مشکل درست کرده‌اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت، نمی‌توانست تحمل کند. من به جای دیگری تکیه داده‌ام که الان سرپا ایستاده‌ام."
در چند ماه قبل از شهادتش اندوه عمیقی داشت و زبان به شکوه باز کرده بود. این خصوصیت را هيچ‌وقت در ایشان ندیده بودم.

وقتی خبر شهادت آقامرتضی را به شما دادند...

حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه، مرتضی در فکه رفت روی مین. صبح شنبه بود که پدر و مادرم آمدند. صبح زود بود. به من گفتند : "مرتضی زخمی شده است." روزهای اول بهار هنوز هوا تاریک و روشن بود. حالتی میان خواب و بیداری بود. مثل همان وقت طبیعت. بچه‌ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم. مثل این که اصلاً چیزی نشنیده‌ام. بچه‌ها که رفتند، پدر و مادرم آرام آرام سر حرف را باز کردند و من باخبر شدم که دیگر مرتضی را ندارم.

آثار منتشرنشده‌ای از آقامرتضی در دست دارید؟

تعدادی داستان کوتاه است که به نحوی به موضوع اسارت آدمی که در خودش گرفتار است، می‌پردازد. نوشته‌هایی هم بین شعر و نثر دارد. درگیری ذهنی مرتضی در آن نوشته‌ها اسارت و گمگشتگی انسان است. این موضوع را خیلی زیبا، شاعرانه و عمیق بیان کرده است.

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 16:46 ] [ محسن و زهرا ]
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت . اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد... تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از... او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم... مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم. از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم. مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم بهترین باشم... دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم

چارلی چاپلین
برای نظر دادن به مطلب پایینی مراجعه فرمایید.
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 22:7 ] [ محسن و زهرا ]
خدا می داند، ولی ...


آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت
اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است
 

در ضمن عجیب این عکس و نوشتش زیباست :
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 21:31 ] [ محسن و زهرا ]
سلام بر همه ی همراهان عزیز.

تا چند ساعت دیگه سال ۱۳۹۰ هم تمام می شه. سالی که واسه من سال خیلی خوبی بود.

ایشالا سال ۱۳۹۱ هم سالی پر از موفقیت و شادی واسه همه باشه. ایشالا امسال به تمام چیز هایی که مار رو به خدا نزدیک می کنه برسیم و از تمام چیز هایی که ما رو دور می کنه حتی اگه اصرار بورزیم نرسیم......

به امید سالی پر از شادی :

۲تا آهنگ زیبا هم واستون گذاشتم :

اولی محسن یگانه      دور خودت نچرخ

دومی محسن چاوشی    لباس نو

هر دو آهنگ هم برای همین یکی دو روز گذشته هست و به اصطلاح داغه داغه و بسیار هم زیبا.

باز هفت سين سرور



ماهي و تنگ بلور



سکه و سبزه و آب



نرگس و جام شراب



باز هم شادي عيد



آرزوهاي سپيد



باز ليلاي بهار



باز مجنوني بيد



باز هم رنگين کمان



باز باران بهار



باز گل مست غرور



باز بلبل نغمه خوان



باز رقص دود عود



باز اسفند و گلاب



باز آن سوداي ناب



کور باد چشم حسود



باز تکرار دعا



يا مقلب القلوب



يا مدبر النهار



حال ما گردان تو خوب



راه ما گردان تو راست



باز نوروز سعيد



باز هم سال جديد



باز هم لاله عشق



خنده و بيم و اميد



عید شما مبارک


[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:32 ] [ محسن و زهرا ]
به مناسبت سالگرد شهید همت  ...الگوی من در زندگی......  بخشی از خاطرات آن بزرگوار

"حلقه، سایه یک مرد یا زن در زندگی است. من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشد"

«‌تو بعد از من سختی‌های زیادی می‌کشی. پس بگذار لااقل این یکی دو‌ روزی که در کنارت هستم، کمی کمکت کنم!»

خاطرات از زبان خانواده و همرزمان شهید

در میدان بزرگ «شهر‌رضا» مجسمه بزرگی از شاه قرار داشت. ابراهیم و چند نفر از دوستانش نقشه کشیده بودند که در یک فرصت مناسب، مجسمه را پایین بکشند. ظهر روز تاسوعا، ابراهیم ناهارش را که خورد، به طرف میدان به راه افتاد. دوستانش را جمع کرد و گفت: «باید همین الآن مجسمه شاه را پایین بکشیم!».

یکی از بچه‌ها رفت و با یک دستگاه ماشین سنگین برگشت. ابراهیم با سرعت از پایه مجسمه بالا رفت و طناب بلند و محکمی را دور گردن مجسمه پیچید. سر دیگر طناب به ماشین وصل شد و بعد ماشین حرکت کرد و ناگهان مجسمه تکان خورد، از جا کنده و با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد. آن روز بعد ‌ا‌ز ظهر تکه‌های مجسمه شاه در دست مردمانی بود که برای عزاداری به میدان مرکزی شهر آمده بودند.

رفته بود قم اعلامیه و نوار بیاورد، اما دیر کرده بود. منتظر و ناراحت نشسته بودم توی حیاط ببینم بالأخره کی می‌آید. یک‌ دفعه دیدم در باز شد و با یک گونی پر از عکس و اعلامیه وارد شد. همین‌که چشمش به من افتاد، پرسید: «مادر خواب است یا بیدار؟»

گفتم: «خواب است؛ چه اتفاقی افتاده؟»

گفت: «هیچی؛ مأمورها بهم مشکوک شده‌اند و تا همین نزدیکی‌ها تعقیبم کرده‌اند. تو فقط برو پشت بام و مراقب کوچه باش ببین چه خبر است!»

رفتم روی پشت بام و متوجه شدم پاسبان‌ها داخل کوچه مشغول پرس و جو هستند. آمدم پایین. دیدم در همین فاصله، گونی را با طناب از دیوار پشتی خانه آویزان کرده است. پرسیدم: «حالا می‌خواهی چکار کنی؟»

گفت: «کاری ندارد، فقط کمک کن تا از دیوار بروم بالا».

کمکش کردم. از دیوار کشید بالا و خودش را انداخت آن‌ طرف. صداش آمد: «خداحافظ. من رفتم. گونی را هم با خودم بردم.»

نماز ظهر را به امامت حاجی خواندیم. وقتی آماده نماز عصر می‌شدیم، روحانی به جمع‌مان اضافه شد. حاجی به محض این ‌که از حضور یک روحانی در جمع اطلاع پیدا کرد، برگشت داخل صف مأمومین و گفت: «وقتی ایشان هستند، تکلیف از ما ساقط است.»

اصرارهای آن روحانی هم مبنی بر این ‌که دوست دارد نماز را به امامت حاجی بخواند، به جایی نرسید و بالأخره ما نماز عصر را به امامت ایشان خواندیم. بعد از نماز، قرار شد یکی دو تا مسأله شرعی گفته شود. در میانه‌های صحبت بود که حاجی یک‌دفعه افتاد. بچه‌ها جمع شدند دورش و بلندش کردند. دیدیم از شدّت ضعف دیگر نمی‌تواند روی پا بند شود. دکتر که آمد، گفت: «ایشان در اثر کار زیاد و نخوردن غذا دچار ضعف شده.»

پس از نخستین دیدارش با امام راحل، حال غریبی پیدا کرده بود. تا مدت‌ها از یادآوری این دیدار سرمست می‌شد. همان‌روز وقتی از نزد امام برگشت، به شدت منقلب بود. پرسیدم: «مگر چه اتفاقی افتاده؟»

گفت: «امام دست خود را بر سرم کشید.»

بعد نفسی گرفت و گفت: «لحظه خیلی شیرینی بود؛ تا عمر دارم فراموشش نخواهم کرد.»

لشکر محمد رسول‌الله (ص)‌ درحال نقل و انتقالات قبل از عملیات بود. حاجی داشت برای بچه‌ها موقعیت منطقه را شرح می‌داد. کلمه‌ها خوب توی دهانش نمی‌چرخید. احساس کردم که ضعف تمام وجودش را گرفته است. یک‌دفعه زانوهایش لرزید؛ دستش را به دیواره سنگر گرفت و آهسته روی زمین نشست.

دکتر را خبر کردیم. دکتر پس از معاینه، گفت: «به خاطر بی‌خوابی و غذا نخوردن، بدنش ضعیف شده است و حتماً ً‌باید استراحت کند!»

حاجی قبول نکرد. هر چه اصرار کردیم، نپذیرفت. می‌گفت: «در این شرایط نمی‌تواند به استراحت فکر کند!»

بالأخره اجازه داد که یک سرم به دستش وصل کنند اما به این شرط که بتواند در همان حال عملیات را هدایت کند.

در میان بچه‌ها مشهور بود که حاج همت کیلومتری می‌خوابد نه ساعتی. چون هیچ گاه وقت نداشت یک‌جا چهار یا پنج ساعت بخوابد، همه‌اش توی ماشین و در مسیرها می‌خوابید. مثلا وقتی از اندیمشک به اهواز می‌رفت، در بین راه صد کیلومتر می‌خوابید یا وقتی نیمه‌شب برای شناسایی به منطقه‌ای می‌ر‌فت، در طول راه چهل پنجاه کیلومتری می‌خوابید.

یک شب، پیش از عملیّات مسلم بن عقیل، به خانه آمد. سر تا پایش خاکی بود و چشم‌هایش قرمز شده بود. سرماخوردگی باعث شده بود سینوزیتش عود کند. دیدم رفت که وضو بگیرد. گفتم: «حالا که حالت خوب نیست، اول غذا بخور بعد نماز بخون!»

گفت: «من با این‌همه عجله آمده‌ام که نمازم را اول وقت بخوانم دیگر!»

وقتی ایستاده بود به نماز، دیدم از شدت ضعف دارد می‌افتد. رفتم ایستادم کنارش تا مواظبش باشم.

در قلاجه بودیم، سال ١٣۶٢، هوا خیلی سرد بود. رفتیم تمام اورکت‌هایی را که توی دوکوهه داشتیم، آوردیم برای بچه‌ها.

حاج همت که آمد، دیدم یادم رفته برایش یکی کنار بگذارم. ماجرا را با یکی از بچه‌ها مطرح کردم. گفت: «‌من یکی دارم.» خوشحال شدم. رفتم به حاج همت گفتم: «حاجی یک اورکت برات نگه داشتیم!»

گفت: «هر وقت دیدم تمام رزمنده‌ها صاحب اورکت شده‌اند، آن‌موقع من هم می‌پوشم!»

یک ‌بار که آمده بود «شهرضا» گفتم: «بیا این‌جا یک خانه برایت بخریم و همین‌جا زندگی‌ات را سر و سامان بده!»

گفت: «حرف این چیزها را نزن مادر، دنیا هیچ ارزشی ندارد!»

گفتم: «آخر این کار درستی است که دایم زن و بچه‌ات را از این طرف به آن طرف می‌کشی؟»

گفت: «مادر جان! شما غصه مرا نخور. خانه من عقب ماشینم است.»

پرسیدم: «یعنی چه خانه‌ات عقب ماشینت است؟»

گفت: «جدی می‌گویم؛ اگر باور نمی‌کنی بیا ببین!»

همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر. گفت: «این هم خانه. می‌بینی که خیلی هم راحت است.»

گفتم: «آخه این‌طوری که نمی‌شود.»

گفت: «دنیا را گذاشته‌ام برای دنیادارها، خانه هم باشد برای خانه‌دارها!»

عملیات خیبر بود. داشتیم می‌رفتیم دوکوهه. در بین راه، خبر رسید که امام پیام داده‌اند که جزیره مجنون باید حفظ شود.

این پیام یک‌باره حاج همّت را از این رو به آن رو کرد. من از عشق و علاقه او به امام خبر داشتم ولی تا آن روز چنین ندیده بودمش. هی تند تند راه می‌رفت، فکر می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «‌امام پیام داده‌اند، باید یک کاری بکنیم!»

بالأخره تصمیمش را گرفت و گفت: «‌باید خودمان را به دوکوهه برسانیم و چند گردان به منطقه اعزام کنیم.»

او بعد از این پیام خورد و خوراک را بر خود حرام کرد و تا لحظه شهادت از حرکت و تلاش و جنب و جوش باز نایستاد.

خاطرات از زبان همسر شهید

یک شب، پیش از آمدن حاجی به پاوه، خواب عجیبی دیدم. بالای قله کوهی ایستاده بود و من از دامنه کوه او را می‌دیدم. در آن بلندی، خانه سفیدی را نشانم داد و گفت: «این خانه را برای تو می‌سازم. هر وقت آماده شد، دستت را می‌گیرم و می‌کشمت بالا!»

وقتی قرار شد قبل از عقد صحبت‌های‌مان را انجام دهیم، قسمم داد و گفت: «‌زندگی من باید همه چیزش برای خدا باشد. حالا هم شما را به خدا اگر مطمئن هستید که می‌خواهید با من ازدواج کنید، صحبت کنیم!»

به حاجی گفتم: تنها درخواستی که از شما دارم، این است که برای عقد‌مان برویم پیش امام.

سکوت کرد و جوابم را نداد. این سکوت یکی دو روزی طول کشید. وقتی بالأخره حاضر شد جوابم را بدهد، گفت: «‌‌شما هر تقاضایی به جز این داشته باشید، من انجام می‌دهم. اما از من نخواهید لحظه‌ای از عمر مردی را که تمام وقتش را باید صرف امور مسلمانان کند، به خودم اختصاص بدهم! من بر سرِ پل صراط، نمی‌توانم جواب این کارم را بدهم!»

گفت: «‌حج که بودم، هر بار خانه خدا را طواف می‌کردم، شما را هم در کنار خودم می‌دیدم. آن موقع فکر می‌کردم این نفس من است که نمی‌گذارد به عباداتم برسم، اما بعد که برگشتم منطقه و دیدم شما اینجایید، ‌ایمان پیدا کردم که آن حضور، قسمت من بوده که در طواف همراهم بوده!»

حرف‌هایش که به این‌جا رسید، سکوت کرد. سکوتش طولانی شد. آن قدر طولانی که من فکر کردم دیگر صحبتی نیست و باید بروم. خودم را آماده می‌کردم خداحافظی بکنم که ایشان بار دیگر به حرف آمدند و گفتند: «‌احتمال این‌که من اسیر شوم یا مجروح خیلی زیاد است؛ و در این صورت شما خیلی آزار خواهید دید؛ آیا با این حال باز هم حاضرید با من ازدواج کنید؟»

گفتم: «‌من آرم سپاه را خونین می‌بینم؛ من حتّی به پای شهادت شما هم نشسته‌ام!»

شبی که عقد کردیم، رفتیم خانه پدر حاجی. آن شب حاجی تا صبح گریه می‌کرد. گریه می‌کرد و قرآن می‌خواند. سوره «یس» را با سوز عجیبی می‌خواند. نماز صبح را که خواندیم، از من پرسید: «‌دوست داری الآن کجا برویم؟»

‌گفتم: «‌گلزار شهدا!»

سرش را به بلند کرد و رو به آسمان گفت: «خدایا شکر!» ‌گفت: «‌همه‌اش می‌ترسیدم چیزی غیر از این بگویی!»

چند ساعت در گلزار شهدا بودیم. حاجی دلش نمی‌آمد برگردیم خانه. از همه شهدایی که در آن‌جا بودند خاطره داشت. این خاطره‌ها را با شرح و تفصیل تعریف می‌کرد. بعد چیزهایی با خودش زمزمه می‌کرد و اشک می‌ریخت.

در آن صبح به یاد ماندنی، بارها به او حسودیم شد.

همیشه سر این که اصرار داشت حلقه ازدواج حتماً دستش باشد، اذیتش می‌کردم. می‌گفتم: «حالا چه قید و بندی داری؟»

می‌گفت: «حلقه، سایه یک مرد یا زن در زندگی است. من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشد. من از خدا خواسته ام تو جفتِ دنیا و آخرتم باشی!»

مهدی تازه چهل روزش شده بود که حاجی آمد دنبالمان و ما را با خودش برد جنوب. در آن‌جا، در منزل عموی حاجی ساکن شدیم. آن‌ها خودشان هم دو تا بچه کوچک داشتند و با همه محبتی که در حق من و مهدی می‌کردند، ما یک‌جورهایی احساس شرمندگی می‌کردیم. چون فکر می‌کردیم به هر حال آنها را به زحمت انداخته‌ایم.

این مسأله را با حاجی در میان گذاشتم. او وقتی دید من از این مسأله چقدر ناراحتم، رفت بیرون و دو ساعت بعد با یک وانت برگشت. وسایلمان را که جمع کردیم، نصف وانت را هم نگرفت. خودمان هم سوار همان وانت شدیم و رفتیم به اندیمشک.

وسایل را در یکی از خانه‌های بیمارستان شهید کلانتری خالی کردیم. وقتی مستقر شدیم، حاجی گفت: «کلید این خانه را یک ماه پیش به من داده‌ بودند. اما من ترجیح می‌دادم به جای من و تو، بچه‌هایی که نیازشان بیش از ماست، از این‌جا استفاده کنند!»

رزمنده‌ها تا چشمشان به حاجی افتاد، دوره‌اش کردند. در آغوشش گرفتند و بوسیدند. یکی‌شان، انگار پدرش را بعد از مدت‌ها دیده باشد، شانه حاجی را بوسید و با دل‌تنگی گفت: «‌این چند روزه که شما نبودید، سیل آمد و سنگرهامان را آب گرفت؛ خیلی اذیت شدیم!»

حاجی نشست در میان حلقه رزمنده‌‌ها و با حوصله به حرف‌های همه گوش داد. آن‌قدر بین آن‌ها ماند و باهاشان حرف زد تا آرام شدند و قرار یافتند. وقت خداحافظی، یکی گفت: «‌حاجی ما را فراموش نکن!»

همین که به پاوه رسیدیم، حاجی مستقیم رفت به سپاه برای پیگیری مشکلات آن بچه‌ها که به سنگرشان آب افتاده بود.

اجازه نمی‌داد بروم خرید. می‌گفت: «‌زن نباید زیاد سختی بکشد!»

ناراحت می‌شدم. اخم‌هام را که می‌دید می‌گفت: «فکر نکن که آوردمت اسیری؛ هرجا که خواستی برو.»

می‌گفت: «‌اصلاً اگر نروی توی مردم، من ازت راضی نیستم. اما چیزی که ازت می‌خواهم این است که فقط گوشت نخر، چیزهای سنگین نخر که خسته شوی. این‌ها را بگذار من انجام بدهم!»

می‌خواستم سفره بیندازم که حاجی دستم را گرفت. گفت: «‌وقتی من می‌آیم، تو باید استراحت کنی! من دوست دارم شما را بیشتر در آسایش و راحتی ببینم!»

گفتم: «‌من که بالاخره نفهمیدم باید چه جور آدمی باشم! یک روز می‌گفتی می‌خواهی زنت چریک باشد، حالا می‌گویی از جایم تکان نخورم!»

شروع کرد به انداختن و مرتب کردن سفره. سرش پایین بود. با صدایی که انگار دوست ندارد، کسی غیر از خودش بشنود، گفت: «‌تو بعد از من سختی‌های زیادی می‌کشی. پس بگذار لااقل این یکی دو‌ روزی که در کنارت هستم، کمی کمکت کنم!»

از جمله مواقعی که نسبت به حاجی حسادت می‌کردم، لحظاتی بود که مشغول عبادت می‌شد. صدای اذان را که می‌شنید، سرگرم هر کاری که بود، رهایش می‌کرد و آرام و بی‌صدا می‌رفت و مشغول نماز می‌شد.

نیمه‌شب‌ها بلند می‌شد، وضو می‌گرفت و برای این‌که مزاحم خواب ما نباشد، می‌رفت به یک اتاق دیگر. در آن لحظات من اگر بیدار بودم، صدای ناله‌های آرامش را می‌شنیدم؛ صدایی که خیلی آرام بود.

برای همه سؤال شده بود که چه طور حاجی با این‌که همیشه در خط مقدم جبهه است و جلوی گلوله دشمن، حتی یک خراش کوچک هم برنمی‌دارد. تا آن‌جا که من یادم می‌آید فقط در عملیات «والفجر چهار» بود که یک ناخنشان پرید. یک روز من به شوخی این مطلب را به حاجی گفتم. خندید. گفت: ‌«اسارت و جانبازی، ایمان زیادی می‌خواهد که من آن را در خودم نمی‌بینم. برای همین از خدا خواسته‌ام شهادت را نصیبم کند؛ آن‌هم فقط روزی که جزو اولیائش پذیرفته شده باشم.»

بیشتر نیمه‌شب می‌آمد و سپیده صبح می‌رفت. همیشه، با وجودی که خستگی از سر و رویش می‌بارید، سعی می‌کرد در کارهای عقب افتاده خانه کمکم کند. یک شب خیلی دیر به خانه آمد. من تمام روز را از بچه‌ها مراقبت کرده بودم. مصطفی شیر خواره بود؛ مهدی هم تازه پاگرفته بود و دائم پشت سرم راه می‌افتاد. برای همین بیشتر کارهایم مانده بود برای آخر شب که بچه‌ها خوابند. وقتی آمد، داشتم خودم را آماده می‌کردم برای شستن لباس‌ها که گفت: «‌اجازه بده من این‌کار را بکنم!»

قبول نکردم. هر چه اصرار کرد، کوتاه نیامدم. گفتم: «خسته‌ای تو؛ برو استراحت کن!»

رفتم داخل حمام و مشغول شستن شدم. چند دقیقه بعد درحمام زده شد. بازکردم و حاجی را با یک لیوان آب پرتقال جلوی در دیدم. لبخندی زد وگفت: «شرمنده‌ام! حالا که قرار است لباس‌ها را بشویی، بگذار گلویت خشک نباشد!»

لیوان را گرفتم و گفتم: «حالا برو با خیال راحت بخواب!»

حاجی رفت. مقداری از لباس‌ها را که شسته بودم، گذاشتم بیرون حمام. وقتی شست و شوی بقیه لباس‌ها هم تمام شد و از حمام بیرون آمدم، دیدم حاجی دارد لباس‌های شسته شده را روی طناب پهن می‌کند.

آن شب برای اولین بار دیدم که گوشه چشم‌هایش چروک افتاده، روی پیشانی‌اش هم. همان‌جا زدم زیر گریه. گفتم: «چی به سرت آمده؟ چرا این شکلی شده‌ای؟»

حاجی خندید، گفت: «فعلاً این حرف‌ها را بگذار کنار که من امشب یواشکی آمده‌ام خانه. اگر فلانی بفهمد کله‌ام را می‌کند!» و دستش را مثل چاقو روی گلویش کشید. بعد گفت: «بیا بنشین این‌جا، باهات حرف دارم.»

نشستم؛ گفت: «تو می‌دانی من الان چی دیدم؟»

گفتم: «نه!»

گفت: «من جدایی‌مان را دیدم!»

به شوخی گفتم: «تو داری مثل بچه‌های ‌لوس‌ حرف می‌زنی!»

گفت: «نه، تو تاریخ را نگاه کن! خدا هیچ وقت نخواسته عشاق، آن‌هایی که خیلی دل‌بسته هم هستند، باهم بمانند.»

دل ندادم به حرف‌هاش. ماجرا را به شوخی برگزار کردم. گفتم: «یعنی حالا ما لیلی و مجنونیم؟» حاجی عصبانی شد، گفت: «من هر وقت آمدم یک حرف جدی بزنم، تو شوخی کردی! من امشب می‌خواهم با تو حرف بزنم. در این مدت زندگی مشترک‌مان یا خانه مادرت بوده‌ای، یا خانه پدری من. نمی‌خواهم بعد از من هم این طور سرگردانی بکشی. به برادرم می‌گویم خانه «شهرضا» را آماده کند، موکت کند که تو و بچه‌ها بعد از من پا روی زمین یخ نگذارید.»

من ناراحت شدم، گفتم: «تو به من گفتی دانشگاه را ول کن تا با هم برویم لبنان، حالا…»

حاجی انگار تازه فهمید دارد چقدر حرف رفتن می‌زند، گفت: «نه، این‌طورها هم که نیست، من دارم محکم کاری می‌کنم، همین!»

گفتم: «‌به خاطر این چشم‌ها هم که شده، ‌تو بالاخره یک روز شهید می‌شوی!»

چشم‌هایش درخشید، پرسید: «‌چرا؟»

یک‌دفعه از حرفی که زده بودم، پشیمان شدم. خواستم بگویم «ولش کن! حرف دیگری بزنیم!»، اما نگاهش یک جوری بود که نتوانستم این را بگویم. بعد خواستم بگویم «در همه نمازهایم دعا می‌کنم که تو بمانی و شهید نشوی!» اما باز نشد. چیزی قلنبه شده بود و راه گلویم را گرفته بود. آهی کشیدم و گفتم: «‌چون خدا به این چشم‌ها هم جمال داده هم کمال. چون این چشم‌ها در راه خدا بیداری زیاد کشیده‌اند و اشک‌های زیادی ریخته‌اند.»

صبح، راننده با دو ساعت تأخیر، آمد دنبالش. گفت: «ماشین خراب است، باید ببرم تعمیر!»

حاجی خیلی عصبانی شد، داد زد: «برادر من! مگر تو نمی‌دانی آن بچه‎ها تو منطقه چشم انتظار ما هستند؟ مگرنمی‌دانی من نباید آن‌ها را چشم به راه بگذارم؟»

حقیقتش من از این اتفاق کمی خوشحال شدم. راننده رفت ماشین را تعمیر کند و ما برگشتیم خانه. اما، او انگار دلش را همراه خودش به خانه برنگرداند. دلش از همان دم در رفته بود پیش رزمنده‌هاش. دوست نداشت وقتی را که باید در کنار رزمنده‌ها بگذراند، در جای دیگری باشد، حتی اگر آن‌جای دیگر، خانه خودش باشد. داخل خانه که شدیم، یک دفعه برگشت و ‌گفت: «تنها چیزی که مانع شهادت من می‌شود وابستگی‌ام به شماهاست. روزی که من مسئله شما را برای خودم حل کنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است!»

نشسته بود گوشه اتاق و ساکت بود. من هم ساکت بودم. تنها صدایی که گاهی توی اتاق می‌پیچید، صدای به هم خوردن اسباب‌بازی‌های مهدی بود. داشت بازی‌‌اش را می‌کرد و ذوق می‌کرد. مهدی یک‌دفعه بلند شد و رفت طرف حاجی. حاجی صورتش را از مهدی برگرداند و نگاهش را دوخت به دیوار کناریش. آمدم بگویم«چرا با بچه این‌جوری می‌کنی!»، دیدم چشم‌هاش تر است و لب‌هاش می‌لرزد. دل من هم لرزید. حس کردم این‌بار آمده که دیگر دل بکند و برود.

حاج همت دفترچه کوچکی داشت که در آن چیزهای مختلفی نوشته بود. یک قسمت این دفتر، مخصوص نام دوستان شهید او بود. اسم شخص را نوشته بود و در مقابلش هم، منطقه عملیاتی که در آن شهید شده بود.

یکی، دو ماه قبل از شهادتش، در اسلام‌آباد این دفترچه را دیدم. نام سیزده نفر در آن ثبت شده بود و جای نفر چهاردهم، یک خط تیره کشیده شده بود.

پرسیدم: «این چهاردهمی ‌کیه؟ چرا ننوشته‌ای؟»

گفت: «این را دیگر تو باید دعا کنی!»

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 12:34 ] [ محسن و زهرا ]
 
از لباس کهنه ات خجالت نکش
از افکار کهنه ات شرمنده باش . . .
(انیشتین)

هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد
خودت را برای توجیه خسته نکن . . .

مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که
در برابر آن چه مهم است ، سکوت می کنی . . .
(مارتین لوتر کینگ)

پایانی برای قصه نیست
چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر . .

کسى که کردارش او را به جایى نرساند ،
افتخارات خاندانش او را به جایى نخواهد رسانید . . .

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . .

بی شعوری یعنی لطف دیگران را وظیفه ی آنان پنداشتن . . .

اون که زیباست می خنده و اونکه می خنده زیباست
حق انتخاب با شماست . .
 
قبول دارم، قبول دارم، بادبادک را خودت ساختی و از دویدن خودت هست که بادبادکت به پرواز درآمده
اما تو هم قبول کن دستان نوازشگر باد به بادبادکت فرصت پرواز در آسمان داده است.
به خاطر دیدن بادبادکت هم که شده به آسمان نگاه کن،
ببین چگونه باد عاشقانه بادبادکت را نوازش میکند!
گاهی به خاطر بادبادکت هم که شده نگاهت را بالا ببر،
...شاید خدا را هم دیدی...
 
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 11:31 ] [ محسن و زهرا ]
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:19 ] [ محسن و زهرا ]
نامه ای از طرف خدا برای آرامش ما
 
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود...
فقط كافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي كه تو را فرا مي خواند به زيستن!
مي دانم هراز گاهي دلت تنگ مي شود. همان دلهاي بزرگي كه جاي من در آن است آنقدر تنگ ميشود كه حتي يادت مي رود من آنجايم.
دلتنگي هايت را از خودت بپرس. و نگران هيچ چيز نباش! هنوز من هستم.
هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمي خواهم تو همان باشي! تو بايد در هر زمان بهترين باشي.
نگران شكستن دلت نباش! ميداني؟ شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشكند
و جنسش عوض نمي شود و ميداني كه من شكست ناپذير هستم و تو مرا داري براي هميشه!

چون هر وقت گريه ميكني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ...
چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام! درست است مرا فراموش كردي، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم مي خواهم شاد باشي اين را من مي خواهم ...
تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا.

من گفتم : (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم) و من هر شب كه مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ... نگران نباش!

دستان مهربانم قلبت را مي فشارد. شبها كه خوابت نمي برد فكر مي كني تنهايي ؟ اما، نه من هم دل به دلت بيدارم! فقط كافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي كه تو را فرا مي خواند به زيستن!

پروردگارت ... با عشق!
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 22:2 ] [ محسن و زهرا ]

می ترسم از خودم ...

 

از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ... کمی کم غذا

 

دیگر به هیچ کس نمی پرد ... هیچ کافه ای را با حقیقت روبه رو نمی کند

 

دیگر سوال هایش را به جان ِ نقاب های کسی نمی اندازد ...

 

آسه میرود ... آسه می آید

 

می ترسم از روز انفجار ... روزی که از تمام اعتبارها بگذرم

 

خودم را جدی بگیرم و جاده را .. آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

 

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...

 

میترسم از شب های آرامم ... از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ..

 

می ترسم ... از این همه که نیستم ....

 

از رابین هودی که دیگر به شروود ِ سر کشی هایش سرک نمی کشد

 

از زورویی که از نقاب خسته است ...

 

می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید

 

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند

 

میترسم از کلید خانه ... که پشت در جا بگذارمش

 

و سر در بیاورم از چادری در پارک زیر برج میلاد ...

 

به شوق آدم ها خیره شوم که اصلا نگاهشان را از بادبادک ها برنمی دارند

 

میترسم از تلفن همراهم / که زنگ میخورَد ... که هی خنده پیش فروش کنم ....

 

که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم / با اینکه از سلول هایم

 

انفرادی ترم

 

که هی در دسترس بمانم / بی آنکه داد بزنم :

 

من دستم به خود ِ خودم نمی رسد ، از بس که شما اشتیاقی به داشتنش ندارید

  

میترسم از سرم / که بزند ... که بزند بر سرم ....

 

که " دوستت دارم " هایم را غلاف کنم ....

 

لال شوم ... شصت های همه دنیا را قرض کنم ...

 

در کنار جاده ای که دیگر به این حوالی نمی رسد

 

بالا بگیرمشان ... سوار خنده دار ترین ماشینی شوم که آرام می آید ...

 

تا وقتی نشستم

 

آنقدر در آهنگ های رمانتیکش غرق باشد که تا میتوانم در خود فرو بروم

 

میترسم از تمام این روز ها / که شب ها رنگشان میکنم

 

و جای فردا به / امروزم غالب می کنم

 

میترسم از همین حرف ها / که از دستم در می روند ...

 

و جای با خود گفتن / فریادشان بزنم

 

میترسم از چمدان ها / که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ...

 

مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

 

از کرنومتری که تو به رویت نمی آوری / اما در من هی کم می شود

 

می ترسم از ......................

 

صدایی که مهیب نیست / اما خوابم را میپراند ...

 

کسی در من / قلاده وا می کند

 

دستم را میگیرد / کشان کشان میبرد

 

و به هیچ آشنایی / جواب پس نمی دهد

نویسنده: هومن شریفی با کمی تغییر

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:27 ] [ محسن و زهرا ]

طی این چند روز بحث و گفت و گو دسته های مختلفی بودند ، دسته ای که شبیه من مخالف بودند اما دلیل مخالفتشان شبیه من نبود و گروهی که موافق بودند اما دلیل موافقتاش الزاما این کار نبود و بلکه ادای روشنفکری.
به اطرافم که نگاه می کنم آدم هایی را می بینم که شبیه  دستورالعمل دور هم را فرا گرفته ایم.انسان های که زندگی میکنند تا حصار های دورشان بی صاحب نباشد حصار هایی که هیچوقت پا فرا تر از آن نمیگذارند مبادا چیز تازه ای بدست بیاورند و داشتنی های گذشته شان بی اعتبار بشود.مبادا به این پی ببرند که پایه های امپراتوری تفکرشان ، 8 ریشتر میلرزد .مبادا از چشم خودشان بیفتند .انسان هایی که به مترسک ها میخندند و بیشتر از هر مترسکی ، پا در گل ِ حصار هایشان دارند و به سکون تن داده اند
انسان مآب هایی که تایید صحت تفکرشان را از کثرت تایید شدنش میگیرند ، غافل از اینکه هیچ گوسفندی ، گوسفند دیگر را نقض نخواهد کرد.هیچ جلادی ، جلاد دیگر را سنگدل خطاب نمی کند و هیچ دیکتاتوری پای ِ سرکوبی دیکتاتور دیگر را امضا نمیکند .
در اینجا نشسته ام و خیره ام به  زیر سیگاری های ناشی از روشنفکر نمایی که مدام پر میشوند . صحبت ها از ایسم ها و مکتب ها مملو شده و لب ها چون بیلبورد تبلیغاتی ، هر مکتبی جز خود بودن را به فریاد میکشند. در اینجا نشسته ام و بالای سر یک به یک ِ افراد ، نخ میبینم عروسک خیمه شب بازی نخ هایی که جای دست و پا به تفکر ما بسته است و ما را هر جوری که بخواهد به فکر میگیرد. اما از هرمکتبی که باشیم ، از هر مذهبی چه خود ساخته چه نازل شده ، مدعی بی چون و چرای رعایت اخلاقیاتیم گفتارمان پر از بخشنامه های اخلاقیاتی شده و همه از رعایت حقوق دیگری دم میزنیم اما کافیست در خلوتی حتی محض خنده ، ضعفی از کسی ، به تایید چند نفر برسد بی مهابا شخصیتش را به تیر چراغ میبندیم و با شوخی هایمان تقدس شخصیتش را به سطل زباله ها هدایت میکنیم به حکم سلیقه ی فردی و به تایید ِ جمع ،سلیقه اش ، طرز تفکرش  را ترور میکنیم و هر بار که فاصله اش تغییر کرد با او یا به او میخندیم.همیدگر را در ذهن خویش صُلب تصور میکنیم .آنقدر که با هر تصویر ، که تایید ِ جمع ِ مورد قبولمان را بگیرد یک عکس ثابت و صامت از فرد مورد نظر در ذهنمان بایگانی میشود و همیشه او را به همین صفت های مشخص در عکس می انگاریم.غافل از اینکه انسان ها حق دارند روزی خوب و حتی بد باشند حق دارند خودشان تعیین کنند امروز چگونه هستند بی آنکه فردایشان را بر اساس امروزشان ببینیم.در کلام مولایمان علی هم که نگاه کنیم همین ها را میبینیم. امام علی (ع)  خطاب به مالک اشتر می گویند اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی مبادا فردا به او به آن چشم نگاه کنی ، شاید سحر توبه کرده باشد. خیره میشوم به هر که رو برویم نشسته است .نمی توانم او را فقط انسان تصور کنم .بایدیک کسره به انسان بچسبانم .تا بعدش صفتی به او بچسبد .صفتی که ترجمه ی ذهن من از رفتار اوست بی آنکه مهم باشد واقعیت او لایق این صفت هست یا نه .و کافیست چند نفر را به تایید این صفت وا دارم .تا او با همین صفت در تمام مدت تصویب شود.
انسان ِ .... خوب
انسان ِ .... مهربان
انسان ِ ... بد
انسان ِ .... سست
میبینی ؟ تفکر ما به این کسره ها محتاج است .زیرا ذهن ما نمی تواند از نظر داشتن فرار کند . باید به هر کسی چیزی را نسبت دهد .و آن انسان در آن صفت حبس میشود .بی آنکه یادمان بیاید هر انسانی حق خستگی دارد ، حتی حق بد بودن .اینگونه است که خوب بودن یا مهربان بودن توقعی همیشگی ایجاد میکند.یا بد بودن تنها در یک روز، به تو صفتی عمیق تر از آنچه اتفاق افتاده است میچسباند . اینگونه است که از تایید جمعی ِ یک صفت ِ دلنشین ، از کسی اسطوره میسازیم و آنقدر آن اسطوره را بزرگ میکنیم که دیگر طاقت وزنش را نداریم و دوباره از دیگران امضا جمع میکنیم که با رای اکثریت و برای نفس کشیدن خودمان ، آن اسطوره را بشکنیم. دموکراسی از این بهتر ؟ که تایید اکثریت را نیز دارد
باور میکنم انسان ها از سر کشف نکردن ِ فردیت خویش وقتی که جمعی میسازند ، در آن حل میشوند .آنقدر که تایید یا تکذیب حداکثری تعیین کننده است، تصویب کننده است . و تمام ایده آل تو از زندگی ، این میشود که ، از چشم دیگران نیفتی .اینگونه است که تفکرت فاحشۀ تایید گرفتن میشود .از تفکرت میگذری مبادا تایید جمع را از دست بدهی. و هر بار که اتفاقی ، (آنهم اگر بیفتد !!!)تو را به چالش کشید، آنوقت جای تفکر ، به پشت تاییدی که از دیگران گرفته ای پناه میبری و وجدانت را از سیبل بودن رهایی میبخشی و بالشت را به راحتی به خواب میبری که تو اخلاقی ترین آدم زمین هستی
از اینجا بیرون می آیم و یاد این نوشته ها میفتم .اینکه خودم چقدر شبیهشان هستم یا فقط با گفتن اینها به دنبال مسکن دادن به وجدانم میگردم .از خودم هم بیرون می آیم و باور میکنم : انسان ها آنطوری فکر میکنند که دوست دارند آنگونه باشند نه آنگونه ای که واقعا هستند .انسان ها گمان میکنند مهربانند ، قضاوتگر نیستد ،روشنفکرند ، با گذشتند و خیلی صفت های دلنشین دیگر زیرا نیاز دارند که خود را اینقدر خوب بییند، تا حس رضایت از خویششان و اعتماد به نفس نازکشان نشکند .اما تنها یک حادثه است که تا در درونش قرار بگیری به طور واقعیت مشخص میشود چقدر شبیه فکری که از خود میکنی هستی .از خودم بیرون می آیم و باور میکنم انسان ها به دروغ گفتن به خویش محتاجند تا آرام باشند ،تا مسکن ها بیشتر از مولکول های اکسیژن تولید نشود ،تا مبادا بفهمند غول هایی که در قصه ها برای کودکانشان میگویند شبیه خودشان نیست ،تا مبادا بفهمند پر از تناقضند انسان های که در همین خیابان رو بروی شما ، فرمان به دست ، از سر خودخواهی یک متر به هم راه نمیدهند،اما 200 متر جلو تر اگر یک زن تصادف کرده ببینند از پترس هم فدا کار تر میشوند .باور میکنم این اجتماع آزاد اندیشی میکند تا وجدانش ارضا شود و از اینکه آزاد عمل نیست ایرادی نگیرد.

[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 22:59 ] [ محسن و زهرا ]

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

 

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

 

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

 

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 9:10 ] [ محسن و زهرا ]

گمشده ای به نام غیرت

این جوابیه رو توی چند بخش تنظیم کردم که به ترتیب به بخش بخش صحبت های شما پاسخ داده می شه.

قبل از خواندن جوابیه یک داستان کوتاه برایتان نقل می کنم :

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم.
تو اما آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب، غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان هست ولی زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

و اما بعد:

اول از همه مقدمه ای در مورد مفهوم آزادی می نویسم برای کسانی که سکولار را آزادی می دانند و قوانین دینی را بر خلاف دموکراسی.
سکولار هیچ گاه تضمینی به برقراری دموکراسی نیست. با یه مثال توضیح می دم حرفم رو. توی یکی از ایالت های آمریکا قانونی وجود داره که مشروب فروشی ها یک شنبه ها اجازه باز بودن فروشگاه ها و فروش مشروب رو ندارن. خوب این یه قانونی هست که بر اساس مذهب نوشته شده و بر خلاف نظر سکولاریسم هست اما چون این قانون بر حسب نظر اکثریت مردم اون ایالت تعیین شده خودش باعث بوجود اومدن دموکراسی شده. دموکراسی یعنی احترام به نظر اکثریت پس نمی تونیم یه برنامه ی کلی رو به نام سکولاریسم واسه تمام کشور های جهان ارائه بدیم و بگیم با این روش دموکراسی برقرار می شه.
توی کشور ما اینکه یه زن اجازه داشته باشه شبش رو با هر کسی بگذرونه یا اینکه هم خوابش رو به روی همسرش نیاره مفهوم آزادی نیست. این دموکراسی هم نیست چون که اکثریت جامعه این رو نمی پذیره و رد می کنه. هنوز توی کشور ما واژه ای به نام غیرت وجود داره. هنوز توی کشور ما اون تابو هایی که شما ازش حرف می زنی شکسته نشده. دوست من من توی غار زندگی نمی کنم و بدون لزوما اون کسی که فکر قدیمی ( از نظر شما ) داره الزاما توی غار نیست ، به نظر من شما توی غار زندگی می کنی اگه فقط چند نفر اطراف خودت رو می بینی که این جور چیزا واسش عادی شده.پس اینکه اگر در کشوری مجوز هم بستر بودن یک زن در کنار هر کسی که دوست دارد  مجوز آزادی است ،در کشور ما این امر مجوز اسارت هست ، مجوز بی بند و باری است ، مجوز شکستن حرمت اکثریتی که هنوز آن را تابو می دانند ، می باشد.
یک جا بحث بود که کشوری که رئیس جمهور فرد اول آن باشد ، الزاما مسیر آزادی و دموکراسی را می رود و نسخه آمریکا را برای ایران ایده ال می دیدند ، همانجا گفتم که اولا رئیس جمهوری بودن الزامی بر آزادی و دموکراسی نیست همانطور که مصر و لیبی و ... رئیس جمهوری بودند و به دیکتاتوری رفتند و دوما ایران را نباید به آمریکا قیاس کرد بلکه ایران را باید با ایران مقایسه کرد. باید به گذشته معاصر خود بنگریم و قضاوت کنیم( قصدم حمایت از هیچ فردی نیست).

گفتید که در کشوری هستیم که خواهر گلشیفته نگران پخش شدن عکس هایش است.
خوب این رو قبول دارم. ذهن های بیمار توی کشور ما زیاد هست که باید با فرهنگ سازی صحیح این مشکلات حل بشه. اما به نظر من همین که این جور عکس ها به صورت جاسوسی گرفته می شه نشون می ده که هنوز اون تابو ها شکسته نشده ، که اگه اینطور نبود نگرانی نباید در دل کسی بود. این مطلب هم شبیه بحث چند روز پیش بود که گفته شد داشتن دوست غیر هم جنس ( مثلا برای پسر ها دوست دختر) هیچ ایراد منطقی نداره و در دین هم گفته نشده گناه هست که همون جا پرسیدم که آیا شما حاضرید با اون فرد در کنار خانواده بشینید یا به پدر خود از رابطه با اون فرد بگید که همه گفتید نه ولی این دلیل بر گناه بودن نمی شه. باز پرسیدم که آیا از اینکه رابطه شما لو بره ترس یا واهمه دارید؟ که جواب مثبت بود و باید بدونید که ما انسان ها هیچ گاه واسه چیزی که از نظر خودمون خوب باشه نگرانی واسه پخش شدن اون نداریم و چون از اون موضوع نگران هستیم اون رو بد می دونیم که هر کار بدی از نظر اسلام حرام هستش و به همین دلیل هم اینجا می گم به شما که همون خواهر خانم فراهانی که نگران پخش شدن عکس ها هست اون نوع پوشش رو بد می دونه یا حداقل اون رو بر خلاف عرف جامعه می دونه. پس باز هم نتیجه می گیریم اون تابو ها شکسته نشده و وقتی یک نفر که محبوبیتی داره کاری بر خلاف عرف انجام بده به خیلی ها بر می خوره. گلشیفته خواهان شکستن تابویی بود که هنوز در ایران حوشبختانه محکم و استوار هست.
گفتید که مگر شما همیشه مطابق عرف عمل می کنید ؟
می گویم من که اینگونه هستم اما اگر یک شخص عادی هم عرف را بشکند مشکلی نست اما اگر یک فرد دارای محبوبیت اجتماعی این کار را انجام دهد ایراد دارد. چون خیلی ها اون رو الگو قرار دادند. وقتی کسی داره از محبوبیت لذت می بره باید به فکر محدودیت هایی که این محبوبیت ایجاد می کنه هم باشه.

اینکه عده ای اون رو با حیوان مقایسه کرده اند من هم مخالفم پس حرفی در این زمینه وجود ندارد.

گفتید برهنگی نماد آزادی نیست ، من هم قبول دارم گفتید نماد اعتراض است. اعتراض به چه چیزی ؟ گفتید  اعتراض به کسانی که او را حیوان نامیدند ، خوب اگر این کار را نمی کرد که آنها هم اعتراضی نمی کردند. آنها همیشه اینگونه اند حیوان می نامند. اعتراض او یا من یا شما هم تفاوتی ندارد. اما بحث من افرادی دیگر هستند ، افرادی که هنوز باور های زیبایی در خود دارند.

به دسته ای اشاره کردید که گفته اند حاضرید خواهر و مادر خودتان برهنه شود؟
آنها احساس مالکیت ندارند ، اما احساس تعصب دارند. غیرت در فرهنگ ما هنوز زنده است. شما اگر نظری غیر از این دارید یک زن را بیاورید که دوست نداشته باشد شوهر یا برادرش نسبت به او تعصب نداشته باشد. این غیرت باعث می شود زن احساس آرامش کنید خداوند هم به همین دلیل قدرت بیشتری به مرد داده.خیلی ها خود را غیرتی می دانند ولی در بسیاری از آنها غیرت دیده نمی شود. ما شیعه هستیم و سنگ کسی را به سینه می زنیم که خود، مظهر غیرت خدا بوده و هست .
او که فرموده : " خدا لعنت کند کسی را که غیرت ندارد. "
کمی به خود نگاه کنیم، ما چگونه هستیم ؟ آیا نشانه های غیرت در ما وجود دارد ؟ آیا ما هم نشانه ای از امام و محبوب خود داریم ؟ در وجود بسیاری از ما غیرت حداقل به صورت انفرادی وجود دارد؛ مثلا در قبال خود و خانواده مان و اجتماعمان غیرت داریم .( هر چند بسیاری همین را هم ندارند !!!)

 گفتید مگر صحت یا غلط بودن یک کار به در چشم بودن آن است؟
حرفتان بسیار زیباست . اصلا به این چیز ها نیست و کار اشتباه از هر کسی که سر بزند اشتباه است و محکوم. اما  اگر من یک اشتباه انجام دهد بازتاب آن فقط در سطح خانواده است و هر چه درجه محبوبیت اجتماعی بالاتر باشد بازتاب آن جهانی تر است و میزان محکومیت آن هم بیشتر.

گفتید هر بلایی سر مرز و خاکتان می آید دهنتان بسته است خانه ی سینما را آنگونه کردند انتهای هنرتان لایک زدن به پست های مربوطه هست شما اگر اینقدر انرژی دارید یک بیل در ِ مملکت خودتان بزنید. بحثی ندارم در این مورد و حرفتان را قبول دارم.

 در مورد مطلب من گفتید که از کوروش کبیر نوشتم و طرح زن های در تاریخ گذشته ی مان که برهنه نبودند و گفتید مردان ما مثل آن زمان نیستند.
چرا نیستند؟ چرا همه کمر به بد نشان دادن مرد هایمان بسته ایم؟ خوب همیشه و در همه جا انسان های بد وجود دارند. اما در ایران در همین نزدیکی خودمان مرد هایی هستند که باعث می شوند از اینکه ما هم جنس آنها هستیم احساس غرور کنیم. چرا ۲۰ سال به عقب نمی رویم؟ چرا شهید همت و شهید آوینی و ... را بیاد نمی آوریم؟ چرا ۸ سال جنگیدن با دست خالی را نمی بینیم؟ هنوز هم از آن مرد ها هست، به خدا هست. مملکتمان شاید آنطور که می خواهیم نشده اما از مرد های خوب غنی است حداقل از بقیه دنیا بهتریم. مرد هایمان با غیرت تر هستند.

جمله ای که از فروغ نوشته اید بسیار زیبا و مورد قبول است . همچنین پاراگراف بعدی رو هم قبول دارم.

در مورد بعضی از مطالب هم نمی شه در وبلاگ و در فضای عمومی بحث کرد.


متن مقاله هومن شیفی رو هم در فضای اینترنت می تونید پیدا کنید و برای مدت محدودی در بخش کامنت های همین پست قرار می دم.

[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 13:56 ] [ محسن و زهرا ]

خیانت

پس از پخش تصاویر برهنه گلشیفته فراهانی خبر ها و نظرات متفاوتی در وب فارسی پخش شد . بعد از واکنش مردم تصمصم گرفتم که بد نیست این موضوع رو با منطق و دید انصاف درموردش حرف بزنیم.

۱- برخی گفتند که این کار گلشیفته برای آزادی و آزادی زنان !!! بود اما این دوستان نگفتند که ایا این کار یک زن باعث نمیشود که همان نگاه جنسی به زن دوباره بزرگ نمایی شود آیا زنان را فقط باید با برهنه بودن و نمایش بدن خود برای ازادی بجنگند این چه آزادیست که با بدن نمایی شروع میشود ؟

۲- ایا این جمله معروف ” متاسفم برای کسانی که آزادی را با بی بند و باری درون خود به بند کشیدن ” را شنیده اید ؟

۳- برخی میگویند آقای فلانی گلشیفته را در قبر خود میگذارند و شما را در قبر خود به شما چه اما نگفتند که زن و مادر نماد یک کشور هستند وقتی کار های یک بازیگر که به دلیل حمایت بنده و امثال ما رشد کرد باعث بشود در خبرگزاری ها خارج کشور چنان تیتر بزنند که ” بازیگر مشهور ایرانی برهنه شد ” ایا شما این کار را شخصی میدانید که به نام کشورم ختم شد به نام کشوری که کوروش و آرشها و شهیدان داشت ؟؟

خانم گلشیفته شما هیچ تصویر برهنه ای را در هیچ یک از تصاویر کهن باستانی نمی بینید هیچ کج رفتاری در تصاویر بجا مانده از زمان کوروش و داریوش نمی بینید ایا زمان کوروش ازادتر بود یا حالا ؟ چه طور ان زمان کسی به خرد بانوی ایرانی توهین و تحقیر نکرد که با برهنه شدن بی داد کند و علم ازادی به دست بگیرد حالا شما پرچم دار شدید ؟ پرچم دار چه چیزی ؟ برهنه گی ، حقارت یا توهین به شرف ما

۴- ایا مسئولین داخل کشور هم مقصر هستند ؟ به نظر حقیر باید رو راست باشیم صد البته که مقصر بودن و هستند اگه کمی واقعه بین تر و کارشناسی شده با برخی بازیگران و هنرمندان برخورد بشه بخدا جوری نمیشه که کشور های خارج کشور از بازیگر های خودمون علیه خودمون استفاده کنند . وقتی جنگ نرم جنگ نرم میکنید حواستون رو جمع کنید که بازیگرتون رو ندزدن اسم این کارم جنگ هنری هست . زمان مجوز دادن به کارهای درست و مفید کمی هوای جوون ها رو داشتن نه اسلام سست میشه نه کسی فرار میکنه خارج کشور . هنرمندی که از حضرت زهرا خوند ( ش.ع ) حالا رفته اونور آب شده یک اهنگ ساز توانا که در البوم جدید تصمیم هم که اهنگ داره ..


اما حرف اخر به خانم گلشیفته اینه : خانم گلشیفته اگه قبلا گل بودید حالا خار هم نیستید می دونید چرا ؟ کار بزرگ و تحسین برانگیز رو برای من ایرانی اصغر فرهادی و فرهادی ها کردن که نشون داد هنر ایرانی می تونه سربلند باشه توانا باشه و غرور رو به هموطناش هدیه بده و اما وای بر تو که این کارت و کار های امثال تو می شه پتک بر سر هنرمندها که فردا روز چهار تا ادم تند رو میدونی چی میگند میگن چرا باید حمایت کنیم که آخرش بشه خارشیفته فراهانی !!!!

حرف آخر نظراتتون رو بدور از هرگونه تعصب و با کمال حقایق بگید شاید مسئول دلسوزی خواند و شنید و کاری کرد .


در ضمن بد نیست این مطلب رو هم ببینید که متوجه بشید این حرف های حمایت از آزادی و اینا  همش کشکه:

http://www.bultannews.com/fa/news/70536

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 19:22 ] [ محسن و زهرا ]
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه،
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم..
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم،
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم ،
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم..
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:13 ] [ محسن و زهرا ]
 

گنجشک با خدا قهر بود…
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و…
... خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 18:5 ] [ محسن و زهرا ]

من خدا هستم. امروز من همه مشکلات را اداره ميکنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نياز ندارم.اگردر زندگي وضعيتي برايت پيش آيد که قادر به اراده کردن آن نيستي براي رفع کردن آن تلاش نکن. آن را در صندوق (چيزي براي خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من نه تو
وقتي که مطلبي را در صندوق من گذاشتي همواره با اضطراب دنبال (پيگيري ) نکن. در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي که الان در زندگي ات وجود دارد تمرکز کن. نا اميد نشو.

ممکنه غصه زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري به زني فکر کن که با تنگدستي وحشتناک روزي دوازده ساعت هفت روز هفته را کار مي کند تا فقط شکم فرزندانش را سير کند

وقتي روابط عاشقانه ي معشوقت رو به تيرگي و بدي ميگذرد و دچار ياس ميشوي به انساني فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده است
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبور مي شوي براي يافتن کمک کيلومتر ها پياده بروي به معلولي فکر کن که دوست دارد فقط يکبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممکنه احساس بيهودگي کني و فکر کني که اصلا براي چي زندگي مي کني و بپرسي هدف من چيست؟ شکر گذار باش . در اينجا کساني هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافي براي زندگي نداشته اند.
وقتي متوجه موهات که تازه خواکستري شده در آيينه ميشوي به بيمار سرطاني فکر کن که آرزو دارد مويي داشته تا به آن رسيدگي کند.

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 22:32 ] [ محسن و زهرا ]

به به، چه نمازی!

 

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زر دوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟!

 

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

 

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

 

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

 

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

 

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

 

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

 

هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست!

 

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

 

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:56 ] [ محسن و زهرا ]
 مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت: آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری گفت: دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند. برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 20:41 ] [ محسن و زهرا ]
 استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
,شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 23:6 ] [ محسن و زهرا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است و بدون هیچ گونه گرایش سیاسی به فعالیت چندین ساله خود ادامه می دهد.
از اینکه وقتتان را با ما قسمت کرده اید متشکرم و امیدوارم مطالب وبلاگ هر چند کم به داشته های شما اضافه کند.
امکانات وب
  • فروشگاه اینترنتی
  • جان سخت